تبليغاتX
يک لبخند کوچک

يک لبخند کوچک

Smile ... Just A Little Smile

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی...

راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند : تو که بیایی خون بپا می کنی، جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند .
ما از همان کودکی، تو را دوست  می داشتیم. با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم.
عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت، طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
اما...اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان، وقتی که تو بیایی .
همه، پیش از آنکه نگاه مهر گستر و دست های عاطمه تو را توصیف کنند، شمشیر تو را نشانمان دادند.
آری، برای اینکه گل ها و نهال ها رشد کنند، باید علف های هرز را وجین کرد و این جز با داسی برنده و سهمگین، ممکن نیست.
آری، برای اینکه مظلومان تاریخ، نفسی به راحتی بکشند، باید پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روی زمین برچید.
آری، برای اینکه عدالت بر کرسی بنشیند، هر چه سریر ستم آلوده سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد.
و اینها همه، همان معجزه ای است که تنها از دست تو برمی آید و تنها با دست تو محقق می شود.
اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی.
آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد.
کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس این دریای خون نشسته است، چگونه ساحلی است؟!
کسی به نگفت که وقتی تو بیایی :
پرندگان در آشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریاها شادمان می شوند چشمه ساران می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند.(1)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
دل های بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد و طوق ذلت و بندگی را از گردن خلایق برمی دارد.(2)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند، آسمان بارانش را فرو می فرستد، زمین، گیاهان خود را می رویاند... و زندگان آرزو می کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقی را می دیدند و می دیدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمین فرو می­فرستد.(3)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
همه امت به آغوش تو پناه می آورند همانند زنبوران عسل به ملکه خویش.
و تو عدالت را آنچنان که باید و شاید در پهنه جهان می گستری و خفته ای رابیدار نمی کنی و خونی را نمی ریزی.(4)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
رفاه و آسایشی می آید که نظیر آن پیش از این، نیامده است. مال و ثروت آنچنان وفور می یابد که هرکه نزد تو بیاید فوق تصورش، دریافت می کند.(5)
به مانگفتند که وقتی تو بیایی :
اموال را چون سیل، جاری می کنی، و بخشش های کلان خویش را هرگز شماره نمی کنی.(6)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند. مال را به هرکه عرضه می کنند، می­گوید: بی نیازم.(7)
ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی!
ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تو را بشناسیم تو را دوست می داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم.
که عشق تو با سرشت­ها عجین شده بود و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد.
 
سید مهدی شجاعی

پی نوشت ها :
1ـ پیامبر اکرم(ص) ینابیع الموده ج2 ص136.
2ـ پیامبر اکرم(ص) بخارالانوار ج51 ص 75.
3ـ پیامبر اکرم(ص) بحارالانوار ج51 ص 104.
4ـ پیامبر اکرم(ص) منتخب الاثر ص 478.
5 ـ پیامبر اکرم(ص) البیان ص 173.
6 ـ پیامبر اکرم(ص) صحیح مسلم ج8 ص185.
7ـ پیامبر اکرم(ص) مسند احمد ج2 ص530.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 17:36  توسط تبسم  | 

 

از بس که گفته اند بیا، دل شکسته ام

کی رفته ام که باز بیایم، نرفته ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 17:31  توسط تبسم  | 

 

ما در اسارت و فريب زمان به دنبال موهبت هايي زندگي هستيم،

غافل از اينكه زندگي، خود موهبت است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 23:0  توسط تبسم  | 

مخ زنی...!

 
اصولاً مدرنیته خیلی چیز بدیه چون همه چیز و تحت تأثیر قرار داده حتی طرز تفکر مردم نسبت به مسائل!البته تاریخ نشون داده که مردان در هر دوره ای از تاریخ برای جلب توجه خانوم ها باید یه بامبولی سر خودشون پیاده می کردند تا این موجودات فتنه انگیز ولی در عین حال بسیار خوش خط و خال! یه نیم نگاهی بشون بندازن.اما با گذشت زمان این خانوم ها که بشدت هم دمدمی مزاج بودند باعث شدن این مردای بدبخت برای اینکه روحیه تنوع طلبی زن ها ارضا بشه هی تیپ های مختلفی بزنن!خدا میدونه در آینده چه جوری باید باشیم تا این زن ها و دخترا به ما گوشه چشمی نظر بندازند!!!در زیر سیر تکاملی روش های مخ زنی در گذر تاریخ رو مشاهده می نمایید:
 
در عصر حجر
 
در این عصر چون  هم زن و هم مرد زبون همدیگه رو نمی فهمیدن(چون هنوز زبان اختراع نشده بود) کار مردا سخت تر بود.چون دیگه نمیشد با صحبت کردن و عزیزم ساعت چنده و ببخشید مستقیم کدوم طرفه و .... مخ طرف رو بزنی.پس باید با استفاده از ظاهر و عملیات محیرالعقول یه زن رو به دست میوردی.از جمله روش های مخ زنی این دوره عبارت بودند از:
 
* داشتن گرز بزرگ تر و و محکم تر (مثل امروز که هر کس ماشینش شیکتر و با کلاس تر باشد گزینه های بهتری گیرش میاد!)
 
*داشتن پشم و پیلی بیشتر در ناحیه سینه آقایون و کلاً در همه جای بدن! (نکته: پشم و پیلی نام یکی از عضو های بسیار مهم و حیاتی در بدن مرد های قدیم بود که نشانه مردانگی هم بود.)
 
*داشتن غار بزرگ تر
 
*داشتن لباس!(که این یکی رو فقط مرفهان بی درد اون دوره داشتند)
 
 
هدف از مخ زنی: بر اساس نقاشی های به دست آمده از روی غار ها انجام این عملیات احتمالاً هیچ هدفی رو دنبال نمی کرده و تنها جهت هضم شدن غذا بوده!(چون بر اساس مطالعات پزشکی گوشت دایناسور دیر هضمه و باید فعالیت شدید! داشته باشی تا هضم بشه)
 
 
بعد از عصر حجر یه عصری اومد که در اون زن ها خیلی راحت در دسترس بودند و لازم نبود کلی تلاش کنی تا مخشون رو بزنی. البته به دلیل تلاش های زیادی که بعضی از زنان فمنیست جهت حذف کردن این قسمت تاریخ داشته اند ما اطلاعات دقیقی از این دوران نداریم.ولی میدونیم همیشه هم نبوده که مردا زجر بکشن!بلکه یه دوره ای توی تاریخ بوده که مردا حالشو بردند و چیز دیگه ای که میدونیم اینه که احتمالاً زنهای این دوره انسانهای بسیار فهیم و با منطقی بوده اند و خودشون درک کردند که اگر الکی کلاس بذارند ترشیده می شن و میمونن روی دست ننه باباهشون واسه همین هیچوقت نه نمیگفتند!!!!
 
 
دوره هخامنشی
در این عصر رن و مرد زبون همدیگه رو می فهمیدند ولی هنوز ساعت مچی اختراع نشده بود که  بشه با گفتن جمله عزیزم ساعت چنده مخ یه دختر خانوم رو بزنی! و اصولاً زن های این دوره دو دسته بودند یکی زن های اشراف زاده و درباری بودند که کافی بود یه تیکه ناقابل بشون بندازی تا حسابت با کرام الکاتبین و شخص داریوش و کورش کبیر باشه و دسته دیگه زن های رعیت بودند که تنها کاری که بلد بودند آشپزی و آوردن آب از چاه بود!برای همین در این دوران برای اینکه یک زن خوب رو برای خودت برداری باید اول کلی زحمت می کشیدی و روش های شمشیر زنی و ... رو یاد می گرفتی.بعد میرفتی توی جنگ شرکت می کردی.بعد اگه احیاناً زنده می موندی میتونستی یکی از زن های دشمن رو واسه خودت به غنیمت ببری!پس می بینیم که باز هم علی رغم اینکه انسان بسیار پیشرفت کرده بود(نسبت به عصر حجر) اما بازم مخ زنی یکی از کار های شاق بود!اما برای زدن مخ زنان درباری باید ویژگی های زیر رو مد نظر قرار میدادند:
 
*حداقل یکی از اجداد پدری و مادری باید یه ربطی به دربار داشته باشه تا مثلاً خون پادشاهان در رگ اون مرد جاری باشه(به اصطلاح امروزی آقازاده باشه!!!)
 
*داشتن شمشیر از جنس طلا و سپر از جنس نقره و نیزه از جنس برنج (رجوع شود به شرایط گرز در عصر حجر)
 
*داشتن ریش بلند (رجوع شود به شرایط پشم! در عصر حجر)
 
هدف از مخ زنی: بر اساس کتیبه های به جا مانده از تخت جمشید هدف از مخ زنی داشتن نوکران و کنیزان زیاد و خوردن شراب بوده!
 
 
دوره قاجار
در این دوره یه پادشاهی بوده به اسم آقا (آغا) محمد خان قاجار که همه میدونیم چه مرگش بوده! آره دیگه خلاصه به خاطر این بلای خانمان سوزی که این جناب بش دچار شده بودند(و ایشالله خدا نصیب هیچ مردی نکنه)  یه کمی زیاد عقده ای شده بودند و به همین دلیل نمی تونستند ببینن که یه مردی برای اینکه زن دلخواهش رو به دست بیاره عملیات مخ زنی انجام بده و هر کسی که این کارو می کرد چشماش رو در می آورد تا عبرت بقیه شه!و کلاً اون عملیات قدغن و غیر قانونی بوده. به همین دلیل در اون زمان به دلیل این محدودیت فوق العاده روش مخ زنی زیاد پیشرفتی نکرد و به دلیل زیر زمینی بودن! اطلاعات دقیقی از چگونگی انجام آن در دست نیست.البته بر اساس یک نوشته تاریخی تأیید نشده در این دوران برای مخ زنی بی بی صغرا و ننه سکینه پس از شناسایی دختر مورد نظر(یا همون طعمه) به حمام می رفتند (در روزی که طعمه هم به حمام می رفت ) و بدن وی را در حمام دید می زدند و در صورت تأیید این عزیزان و زدن مهر استاندارد و ایزو 9002 ادامه عملیات در خانه پدر دختر و تحت عنوان خواستگاری انجام میشد و نه پسر دختر رو می دید و نه دختر!(به نظر من که خیلی باحال بوده.فکرشو بکنید یه روز مامانتون بیاد بتون بگه عرشیا جان عزیزم امروز ساعت 5 برو کافی شاپ هویج  دوست دخترت اونجا منتظرته!)
 
هدف از مخ زنی: داشتن پسر جهت ادامه شغل پدر!
 
 
دوره پهلوی
در این دوره مردم یه کمی زیاد سیاسی فکر می کردند و اصولاً زیاد توجهی به دختر و مخ و این حرفا نداشتند و به غیر از شهرام شب پره و ابی و فردین بقیه مردا تو فکر براندازی نظام بودند! برای همین حکومت هم برای این که بیاد کار مردا رو آسون تر کنه و باعث بشه اونا دیگه به سیاست فکر نکنن یه مکان های تفریحی ?بی فرهنگی! رو درست کرد به اسم کاباره که مردا می رفتن توش و یه کار های بدی رو انجام می دادن که من الان عرق شرم بر پیشانیم نشسته و نمی تونم بگم!خلاصه در این دوران هم به دلیل سهولت بیش از حد دسترسی به داف! عملیات مخ زنی چندان پیشرفتی نداشت . اما خوب بر اساس نسخه های به جا مانده از فیلم های فارسی آن دوران چند تا کار سخت برای مخ زدن باید انجام میشده که عبارت بودند از:
 
*فقیر بودن  و بی خانمان بودن پسر!(جهت زدن مخ دختران مرفه و بی درد این امر بسیار لازم بوده است)
 
*داشتن زور زیاد و توانایی دریبل زدن چند نفر به طور همزمان....نه چیز ببخشید منظورم توانایی کتک زدن چند نفر به طور همزمان بود(امان از دست این عادل فردوسی پور!)
 
*شباهت ظاهری به محمد علی فردین و بهروز وثوق
 
*کشیدن سختی های بسیار در دوران کوردکی.
 
*داشتن شلوار دمپا گشاد و کت چهار خانه و ریش مدل داریوشی
 
*توانایی خواندن آهنگ سلطان قلب ها به صدای بلند!
 
*داشتن ویژگی مردانه در حد دعوت شدن به تیم ملی!(به طور مثال اون دوران یکی از نشانه های مردانگی بوی عرق و بوی نئشه آور! توالت بعد از خروج مردان بود! در حالیکه امروز این دو تا بو نشانه آبرو ریزی و بی کلاسیه)
 
هدف از مخ زنی:رسیدن به پول و پله ی پدر پولدار دختر  و داشتن زندگی راحت و مرفه!
 
 
دوره انقلاب تا چند سال پیش
در این دوره روش های مخ زنی تغییری کرد اساسی و به نام خواستگاری تغییر نام داد.یک آقا پسر گل باقالی با یک دسته گل و شیرنی همراه مادر و پدر به خانه دختر مورد نظر رفته و بعد از انجام کار های اداری لازم! از قبیل تعیین مهریه و شیر بها و .... دختر و پسر به صورت رسمی دوست دختر و دوست پسر می شدند که بهش زن و شوهر می گفتند!لازم به ذکر است که در انتهای این دوره نقش تکنولوژی در مخ زنی نمایان شد و سوال حیاتی و سرنوشت ساز عزیزم ساعت چنده توسط یکی از پیشگامان عرصه مخ و مخ زنی جناب آقای الف .ی اختراع گشت.و اما ویژگی های لازم برای مخ زدن دختر خانوم ها:
 
* سر به زیر بودن آقا پسر(که واقعاً خیلی شرط سختی بوده)
*داشتن سابقه زندان(حداقل 6 ماه) در رژیم شاه
*داشتن سیبیل جهت نمایش مردانگی
 
هدف از مخ زنی:تشکیل خانواده و داشتن ارتش 20 میلیونی!
 
 
 
دوره امروز
به گواهی تاریخ در هیچ دوره ای به اندازه امروز مخ زدن دختر ها سخت تر نبوده و نخواهد بود! به طوری که امروز اگر یک پسر بخواهد مخ دختری را تیلیط(ترید) نمایدباید حتی الامکان و از نظر ظاهری شبیه یک دختر باشد تا آن دختر معصوم بتواند با پسر احساس نزدیکی کند!
ویژگی های اساسی جهت مخ زدن:
 
*داشتن ماشین و موبایل و سایر وسایل مدرن که نشان دهنده احترام به تکنولوژی می باشد!
 
*تسلط به زبان انگلیسی جهت گفتن عبارات ok  عزیزم- چشم honey ?momi  وDady  رفتن بیرون و من تنهام!-I love u و ....
 
*آشنایی به اینترنت و یاهو مسنجر ولی در عین حال انکار کردن این ویژگی در جمع!
 
*نداشتن سیبیل و پشم و پیلی و به طور کلی تمام ویژگی های مردانه دوره های قبلی
 
* به روز بودن (Up to date) در زمینه SMS های جدید!
 
*داشتن فامیل در کشور های اروپایی , امریکایی و حوزه دریای کارائیب!
 
و هزاران مورد دیگر که شما بهتر از من می دانید!
 
هدف از مخ زنی:پر کردن اوقات فراغت و انجام راهکاری جهت حل معضل ازدواج!!
 
+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:18  توسط تبسم  | 

خدا

وقتی آدم یه جای کارش گیر می کنه تازه یادش می افته که خدایی هم داره... چندگاهی بود که درگیر مشکل نه چندان تازه اما از همیشه دردناکتر بودیم و بسیار بسیار به خدای خویش نزدیک شده بودیم...نمی دانم چه جوری می شه از خدا تشکر کرد اما با همین زبون خودمون بهش می گیم مرسی خدا... می دونید خودش گفته مرا بخوانید اجابت می کنم... ایمان دارم که همین کار را کرده... باز هم مثل همیشه شرمنده مان کرد... ممنون لطفش هستیم............. 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 12:36  توسط تبسم  | 

« آیت الله فاضل لنکرانی»

 

با نهایت تاسف و تاثر درگذشت

« آیت الله فاضل لنکرانی»

این مرجع عالی قدر را به تمام دوستداران و مقلدان و مسلمانان تسلیت می گویم.

همیشه مردان بزرگ زود می روند.

برای آرامش روح بزرگوارش دعا کنید.

خبر فوت ایشان مصادف شد با خبر دردناک دیگری که در دل اگر چه می دانم نباید آرزوی مرگ کسی را کرد اما آرزوی نبودن او را کردم. او نیز در لباسی است که آن عزیز بود...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 18:37  توسط تبسم  | 

آخور خالی...

 

« هر موقع آخور خالي باشد، اسب ها به يکديگر مي پرند.»1

 

تلويزيون را روشن کردم. اخبار شروع شد. خبر جنگ در يک گوشه دنيا بود. گزارشگر از تعداد کشته ها و زخمي ها مي گفت. خون. ترس. وحشت. دست بريده. کودکي گريان. مادري آشفته. سربازي بيچاره. فرماندهان مست و پر غرور. بوي خاک خون آلود ديوانه کننده بود. بارها تکرار شد. قصه هر روزه. در اخبار فردا، اسلحه نبود. خون نبود. دست بريده نبود. اما فرياد بود. مردي از طايفه شب بر مردي از قبيله سياهي فرياد مي زد. خون نبود اما بوي خون مي داد. متن فريادها تکراري بود. داد. ناسزا. جنگي سرد و رواني. روزنامه ها، دعوا. خيابان ها، شلوغ. روزها، تاريک. شب ها، بدون مهتاب. قصه ها، سرشار از درد و رنج. ديده ها، گريان.

                                        

سرما بيداد مي کرد. باد خشکي مي وزيد. قافله ترس، بار خويش را بر زمين نهاده بود. سايه ها سنگيني مي کردند. دردي در استخوان هايم لانه گزيده و مرا توان ناليدن نبود. هيولايي سنگين، بر تمام من افتاده و قدرت قدم برداشتن را از من ربوده بود. دهانم تلخ بود. سرم، غده اي ملتهب را مي ماند که به اشاره اي در هم مي شکست. و باز هم درد و ناتواني و اندوه. بر بسترم دراز کشيدم. بوي بدي مي داد. تهوع آور. بوي چرک و کثافت. مرا اما ياراي خيزش از بستر نبود. چشم بر هم نهادم. کابوس هاي وحشتناک احاطه ام کردند. عرق سردي بر بدنم نشسته بود. درد رهايم نمي کرد. چه کنم با اين وهم شبانه دلهره آور. اين شب آخر کي پايان مي پذيرد؟! و من افسرده تر از هميشه، در دل دعا مي کردم. براي خويش. براي کودکان برهنه. براي درماندگان. اما نه، شايد دعا بايد مسير ديگر گونه اي را مي پيمود. براي آن فرمانده مست و يا آن مرد که فرياد مي زد.

چيزي کم است. قطعه اي از اين پازل گم شده است و ما در خويش مانده ايم.

نمي دانم. پاي فکر زنجير شده است. کم آورده ايم. ما در جايي چيزي را گم کرده ايم و نفهميديم. مالي را باخته ايم بس ارزشمند، پاي معامله اي بس ناچيز.

ندايي در درونم به پرواز درآمد. نه من خيال بدبينانه ندارم. ما به راستي عشق، ايمان و خلاصه بگويم خدايمان را پاي ميز معامله اي کثيف واگذار کرده ايم. حالا حق داريم که بر سر هم سنگ بريزيم و فرياد زنيم. وقتي او را نداشته باشيم، اين عاقبت ما مي شود.

آخورمان خالي است. خالي خالي. بر هم پريدن حق ماست!

                                       

 

---------------------

1- ضرب المثل سوئدي

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 14:15  توسط تبسم  | 

درد دل

امروز توی پارک نشسته بودیم و از تمام دلتنگی هایم با تو گفتم... از تمام آنچه که به تاخیر انداخته ای... آنقدر خسته ام کرده حرف دیگران و سختی زمانه که خدا می داند... بر سرت ریختم تمام دردهایم را... و طاقت آوردی... و من شرمنده مهربانی نگاهت شدم...

رفتیم سوی دیگر پارک... مغازه نانوایی... نان بربری... و با تمام صداقت نانی را برداشتی... و چه لذتی دارد با هم سفره شدن... و من تمام خوشبختی را در نگاهت دیدم...

چرا این همه به تو گله می کنم... من و تو آخر چه کم داریم...؟!؟!

بگذار بگویند آنچه را که می خواهند... دنیا آن می شود که ما می خواهیم...

من که دیگر خسته نیستم... تو چی؟!   

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 21:0  توسط تبسم  | 

آقای خ ...

شاید بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید... می دانم... اما برای اویی می نویسم که جدای شخصیت حکومتی اش و فقط به خاطر روح لطیفش دوستش دارم... روحش شاد... 

   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 15:28  توسط تبسم  | 

ببین چه زود دارد دیر می شود....

برای زیستن وقتی ندارم. باید سریعتر قدم بردارم. انبوهی از کتاب ها مانده تا خوانده شود و دانش ها تا آموخته شود. 

آهای! ببین چه زود دارد دیر می شود. وقت اندک است. دلم فریاد می خواهد. و درمانی برای درد بی درمان چندین ساله ام. مانده تا برف زمین آب شود. درمان در من است.

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد        آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

مانده تا برف زمین آب شود. بهتر آن است که برخیزم. رنگ را بردارم. روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم. 

آی تو که در کنج این دنیا به هیچ مشغولی! زمانی برای زیستن نمانده است. برخیز.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:43  توسط تبسم  | 

ترس...مرگ...خدا

 

تا حالا به مرگ نزدیک شدید؟ به لحظه ای که ترس تمام وجودتون رو در بر بگیره و پاهاتون سست بشه؟ دیروز من اینقدر ترسیده بودم که درست احساس می کردم اگه تکون بخورم می میرم...فقط یه چیز کمکم کرد: خدا. و صدای خدا از دهان یک نفر بیرون اومد که نترس. و دستم رو گرفت و آروم بلندم کرد. بعد از رها شدن از اون وضعیت گریه ام گرفته بود. این دفعه نه از ترس بلکه از کوچکی خودم. از این که این همه حقیرم و این همه ادعا دارم. می دونستم اگه می مردم هیچی نمی شد اما فقط به خاطر یه نفر بلند شدم. یه نفر که خدا برام فرستاده و من این همه ناشکرم. خدایا منو به خاطر تمام بدی هام ببخش. ولی واقعا مرگ چقدر به ما آدما نزدیکه. دقت کردین ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 22:4  توسط تبسم  | 

غرور تازه به دوران رسیده!!

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود                           گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند                       در راه هوشیاری خود مست می رود

کاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست                   وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگر چه با سخن از عشق آمده                                   آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای                                 وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ                      بر ما هر آنچه لایق مان هست می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند                          وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد                              آن دیگری همیشه به پیوست می رود

این لحظه ها که به قیمت قد کمان ماست                         تیری است بی نشانه که از شست می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند                          اما مسیر جاده به بن بست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای                                  وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ                       بر ما هر آنچه لایق مان هست می رود

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:25  توسط تبسم  | 

راز نگفته

 

محرم آمد با هزاران راز نگفته در گلو

محرم آمد با بغل بغل گل سرخ و خوشبوی حسینی

محرم آمد و من هنوز در حسرت فهم حسین مانده ام

محرم آمد و من با خاطره مزار پاک حسین دلخوشم

و چه صفایی دارد قدم زدن در بین الحرمین

ببین که چگونه بر جای پای حسین پا می نهی

و زینب

و عباس

و هزاران ستاره نورانی

و من به فاطمه می اندیشم که غم پسر را تاب می آورد

و به آغوش گرم خواهری که برادر را رها نمی کند

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 14:24  توسط تبسم  | 

زندگی در پناه نگاه تو ...

 

وقتی سکوت سایه خویش را می اندازد بر تن این رهگذر خسته

وقتی دل بی بهانه ای به دست تو می شکند

وقتی تو به کوچکترین خطای من آواری از خشم را بر سرم می ریزی

وقتی تهدیدم می کنی به مرگی تدریجی که حاصل رفتن توست

دیگر از زندگی من چه می ماند

چه می ماند جز حسرت و درد و رنج که چون دملی چرکین از پس روح من خودنمایی می کند

چه می ماند جز غمی فروخفته که قصد جان مرا دارد

بگذار دستان مهربانت با من مهربانی کند

بگذار من نیز زندگی کنم

بگذار سرشار از آوا شوم و شور

من به چشمهای تو مدیونم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 20:41  توسط تبسم  | 

نیمه دیگر من ...

این روزها که می گذرد هر روز بیشتر و بیشتر حس می کنم دیگر متعلق به خویش نیستم. این روزها کس دیگری در من هر روز طلوع می کند. این روزها تو در من جلوه گر می شوی. سابق بر این من با تو آشنا بودم و دوست. اما این روزها من دیگر من نیستم. تو شده ام. این روزها من دیگر به افسانه ها پیوسته ام. پاره ای از هزار و یک شب ... تکه ای از چادرشب زمانه. این روزها عاشق تر از همیشه ام. مجنون و شیداتر. بی تاب تر. سر به هوا شده ام. زمین را دیگر با من کاری نیست. این روزها دلم می خواد در آغوشت بکشم. تو نیمه دیگر من بوده ای. نیمه گمشده. دیروز رفیقی گفت که تو همه من شده ای. این روزها اینجا من مرده است و به تو پیوسته است. چقدر دوستت دارم یگانه من.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 20:50  توسط تبسم  | 

وقتی به بهانه ای دوباره می شوی ...

امروز ۲۵ ذی القعده بود ... روز دحو الارض ... روزی که زمین از نقطه ای که خانه کعبه در آن وجود داشته شروع به پهن شدن و گسترش می کند ... کره آبی مبدل به کره خاکی می شود ... به عبارتی روز دیگرگونه شدن زمین ... وقتی بهانه خانه خدا باشد ... همه چیز دیگرگونه می شود ...

امروز بهانه بود ... برای روزه داری... برای عبادت ... برای زیارت ... وقتی خدا بهانه ای می شود برای دیدارش ... وقتی به بهانه ای به زیارتگاهی می روی و تمام اشک هایت را به بهانه ای به پای خدا می ریزی ... عجیب است گاهی برخی احساس ها ... امروز من از پای درگیری کودکانه ای به خدایم شکایت بردم و درگیری بهانه ای شد برای شکایت و شکایت بهانه ای برای رسیدن ... وقتی به دامان همان بهانه نخستین دست می اندازی و شکوه می کنی از روزگار ... چه زیبا در کاسه ات می نهد همو که به زبان اشاره به تو می فهماند که باید بگذاری و بگذری ... اما نه از عشق و نه از او که بهانه ای است برای رسیدن به او ... امروز وقتی ایستادم و نماز بردم به سویش خواستم که رهنمایم باشد دیگر بار ... و چه زیبا دویاره رهنمایی ام کرد ...

امروز من به بهانه ای دوباره شدم ... امروز وقتی زمین دوباره می شد من نیز دوباره شدم ...

مرا می بخشد خدایم و مرا می بخشد او که به درگیری کودکانه ای رنجاندمش ...

هزاران گل نرگس تقدیمت ... به جبران آن گل های نرگس که از دستان مهربانت نگرفتم ...

امروز هر آنکه دوباره شد خدایش را خواهد دید...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 19:0  توسط تبسم  | 

آنجا که پیاده رو به پایان می رسد ...

 

روسری اش را مرتب می کرد و گفت :

" زندگی رسم خوشایندی بود "

سال ها به کسی عشق ورزیده بود

و بارها به فکر رفتن افتاده بود

با خویش نجوا می کرد :

" این دل پاره پاره مرا وصله دیگر نتوانی زد

و این چینی شکسته را بند زدن محال است ... "

دخترک دیگر بار به رفتن اندیشید

اما چیزی از حرکت بازش داشت

همان عشق کهن سالش ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 19:15  توسط تبسم  | 

مجرم

 

چند روزی است که جرمی را مرتکب شده ام

                                               به زندانم افکنده اند

                                                                            بایکوت ...

چند روزی است که استعفا نامه خود را تقدیمشان کرده ام

خواسته ام با آهنگ دیگری همنوا شوم

                                                        آهنگ خدا

چند روزی است که حکم به سکوتم داده اند

و نمی دانند که « سکوت سرشار از ناگفته هاست » ...

جرم کرده ام

               خواسته ام که به صداقت روی آورم

                                                           و متهم شده ام به ناپاکی !

همین دیروز لبانم را دوختند

                                    خیال کرده اند...

صدای من فقط از دهانم بیرون نمی جهد

شده ام زنی که لب نداشت اما بی فریاد که نشده ام

                                             هنوز مشت هست  ...  قدم هست ... نگاه هست

من جرم کرده ام

                    خدا بزرگترین جرم من است ...

        

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 11:51  توسط تبسم  | 

خدا سخن خواهد گفت

 

دیروز دست به آسمان بردم .... خدا نگاهم کرد

امروز دست بر خاک زدم .... خدا لبخند زد

فردا ستاره خواهم کاشت .... خدا سخن خواهد گفت

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 19:30  توسط تبسم  | 

برای تو ای روز اردیبهشتی ...

امروز توی مترو که بودم، داشتم با یکی از دوستام درباره فیلم های تلویزیون به مناسبت ماه رمضون صحبت می کردم. بحث جالبی بود که گفتنش از حوصله شما خارجه. اما نکته بحث توی این بود که ما به جاهای باریک رسیدیم. به مبحث جنجال برانگیز امام زمان. به اینکه عادت کرده ایم که برای همه چیزمان امام زمانی لازم است و از اعتقاد سست شیعیان گفتیم و اینکه انتظار یعنی چه.

راستش دارم یه کتاب می خونم که اسمش " معرفت امام زمان و تکلیف منتظران" است. چند تا نکته رو از اون می گم:

۱- امام زمان به آخرین نایب خویش یعنی علی بن محمد سمری نامه ای داد تا برای مردم بخواند که در انتهای این نامه آمده است:" به کسی به عنوان جانشین خود وصیت مکن که دیگر غیبت تامه واقع شده. دیگر ظهوری نیست مگر به اذن خدا و آن پس از مدتی و بعد از اینکه دل ها سخت شد و زمین پر از ستم شد، به وقوع می پیوندد. به زودی از شیعیانم کسانی خواهند آمد که ادعای دیدار مرا کنند. آگاه باشید هر کس پیش از خروج سفیانی و صیحه آسمانی ادعای دیدار مرا کرد، دروغگو و مفتری است."

۲- از یکی از بزرگان نقل شده است که :" البته پر کردن این دنیا از عدالت ، این را ما نتوانیم که اگر می توانستیم می کردیم. اما چون نمی توانیم بکنیم، ایشان باید بیایند... اما ما باید کار را فراهم کنیم ... فراهم کردن اسباب این است که کار را نزدیک کنیم. انتظار فرج انتظار قدرت اسلام است و باید کوشش کنیم تا قدرت اسلام در عالم تحقق پیدا کند و مقدمات ظهور تهیه شود."

۳- در قسمتی از دعای معرفت که بر خواندن آن در زمان غیبت تأکید شده، آمده است:" بار خدایا، مرا با حجت خود آشنا ساز؛ که اگر مرا با حجتت آشنا نکنی، از دینم گمراه شوم."

همین و بس ... اللهم عجل لفرجک حجه بن الحسن العسگری

چه اسفندها ... آه !

                         چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی

                          که گفتند این روزها می رسی

                                                                   از همین راه!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 20:33  توسط تبسم  |